ماجرای گزارشی كه ۱۳ سال قبل منتشر شد!

ماجرای گزارشی كه ۱۳ سال قبل منتشر شد!

پاراسول: سال ها پیش در آستانه ی روز جهانی ایدز، بعد از پیمودن هفت خان رستم پروسه های زمان بر و رنج آور بروكراسی سرانجام مجوز ورود و مصاحبت با بیماران اچ آی وی مثبت بستری شده در بیمارستان امام خمینی (ره) از جانب دانشگاه علوم پزشكی تهران صادر شد.



به گزارش پاراسول به نقل از ایسنا، «انصاف نیوز» در ادامه نوشت: به هر حال آنچه در طول مسیر رسیدن به بیمارستان و بعد ملاقات با بیماران ذهنمان را درگیر كرده بود، این بود كه آیا بعد از نگارش این گزارش، توانسته ایم به اهدافمان جامعه عمل بپوشانیم و خدمتی ارائه كنیم؟! هر چند هدفمان تنها اطلاع رسانی بود!

این گزارش با عنوان «HIVكـابوس مــرگ، غـم انگیـزتـریـن تـراژدی» - كه بخشی از آن را بعد از ۱۳ سال بازنشر می كنیم - در خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منتشر گردید و شاید چون نخستین مواجهه ی رسانه ای از نزدیك با بیماران مبتلا البته با دریافت مجوز و رضایت مبتلایان بود، تا حدی متفاوت و در عین حال غم انگیز بود!

به اتاقی وارد شدیم كه روی آن تابلوی «ایزوله» نصب شده بود. «حسین» كه مردی میانسال است، روی تخت شماره ی ۳ خوابیده، در حالی كه اصلا توانایی صحبت كردن بویژه پاسخگویی به سوالات را نداشت با چهره ای معصوم، اظهار داشت: «ایدز؟ بیماری من كه ایدز نیست! من مبتلا به ناراحتی ریوی هستم. » دوباره سوالمان را تكرار كردیم، وی خاطرنشان كرد كه از طریق تنفسی به این بیماری مبتلا شده است.

«حسین» از نحوه آمدنش به بیمارستان و چگونگی بستری شدنش آنچنان حضور ذهن نداشت و آنچه در این باره به سختی و بصورت پراكنده توضیح می داد، حاكی از آن بود كه بیشتر هذیان می گوید.

ثمره ی ازدواج نافرجام او، دو فرزند پسر؛ یكی ۲۰ ساله و دیگری ۱۷ ساله است كه بدلیل ترك مادری كه به همسری مرد دومی درآمده، نزد جد پدری خود بسر می برند.

«حسین» كه از شدت درد پهلوهایش كه با سرفه كردن هم به اوج می رسید، گلایه مند است. بعد از ۷ روز بستری در بخش عفونی بیمارستان امام خمینی (ره) از وضع موجود اظهار رضایت می كند، ولی در عین حال از برخورد پرستاران و رسیدگی نكردن آنها برای رفع نیازهای اولیه او شكایت دارد و می گوید: مشكل بزرگ من، رفتن به دستشویی است!

به نظر می رسد كه چون قدرت و توانایی رفتن به دستشویی ندارد، خویش را از خوردن وعده های غذایی محروم كرده است.

پاكت خالی سیگار، فندك افتاده روی پتو، ملحفه سوخته و خاكسترهای ریخته بر روی سینه اش، نشان از مصرف سیگار، آن هم به میزان زیاد می دهد، همین امر زمینه ای شد كه از او سوال كنیم كه آیا اعتیاد به مواد مخدر داشته و تاكنون تزریق كرده است؟ «حسین» به هر دوی این سوالات پاسخ منفی می دهد و می گوید: من هیچ گونه اعتیادی ندارم.

در محدوده ی دهان، بینی و صورتش، آثار زخم و جراحاتی دیده می گردد كه به ظاهر تازه است، اما بنا بر ادعای خود «حسین» و هم اتاقیش بدلیل افتادن از تخت بر روی زمین و بر اثر بی توجهی و كوتاهی پرستار شیفت شب رخ داده است؛ این درحالیست كه هرگونه زخمی بر روی بدن این گونه بیماران بدلیل تحلیل تدریجی سیستم ایمنی و دفاعی بدن، به سختی و در مدت زمان طولانی تری نسبت به شرایط طبیعی قابل ترمیم است.

در خلال مصاحبه از این بیمار متوجه آب نبات چوبی در دستش شدیم. گویی با «میك زدن» آن، به شكلی خشم خویش را از روزگار نافرجام خالی می كند و بدین ترتیب برای لحظات و یا حتی ثانیه هایی درد و رنجش را التیام می بخشد. در پایان، بار دیگر از او پرسیدیم كه بر اثر چه بیماری بستری شده، او پاسخ می دهد: درد كلیه!

متخصصان در این باره می گویند: در مراحل پایانی HIV، بیمار قادر به یادآوری امور نبوده و بتدریج دچار اختلال حواس و در نتیجه از دست دادن قدرت حافظه می گردد.

«بهروز»، بیمار دیگری بود كه از او عیادت كردیم. تنها دو روز بود كه در این بخش بستری شده بود. صحبت كردن درباره ی بیماری اش، حالش را وخیم تر می كرد. بنابراین در ابتدا به هیچ وجه حاضر به همكاری نبود و دقایقی به طول انجامید تا به اتفاق عكاسمان او را مجاب كنیم حرف بزند؛ چیزهایی گفت، اما بصورت كاملا جسته و گریخته.

آثار تزریق روی دستانش به خوبی نمایان بود كه وی در توضیح آن می گوید: در گذشته اعتیاد داشتم، اما هم اكنون یكسال است كه مصرف مواد مخدر را ترك كرده ام.

هم اتاقی اش كه در تخت مجاور او بستری بود به ما اطلاع داد كه «بهروز» با خوردن تعداد زیادی قرص اعصاب قصد خودكشی داشته است. از او دلیل آن را پرسیدم. در یك كلام مبتلا شدن به ایدز را دلیل اقدام به خودكشی خود عنوان نمود.

او نمی دانست كه از چه راهی به این بیماری مهلك مبتلا شده و استفاده از سرنگ مشترك و یا هرگونه تماس جنسی را با تردید انكار می كرد.

او به شدت از حضور عكاسمان واهمه داشت و مدام از ما می خواست كه عكسی از او نیندازیم و همین امر باعث می شد كه نتواند خوب به سوالات ما توجه كند، ازاین رو به او اطمینان دادیم كه چهره اش را در عكس ها تار می كنیم.

«بهروز» می اظهار داشت كه سرفه های شدید و اسهال مهلك سبب شده كه به بیمارستان رجوع كند و بعد از آزمایشات پزشكی در حین دو روز بستری به او و خانواده اش اعلام نمودند كه وی به HIV، هپاتیت C و سل مبتلاست.

از او پرسیدیم كه آیا به تازگی به دندانپزشكی رجوع كرده؟ كه می گوید: زیاد و این در حالی بوده كه او كاملا از بیماری خود اطلاعی نداشته است. «بهروز» هم اكنون ۳۰ ساله و هنوز زندگی مشترك را تجربه نكرده است؛ می گوید: زمانی كه هروئین مصرف می كردم با دوستان معتادی ارتباط داشتم كه اكثرا به ایدز مبتلا بودند. البته این ارتباط تنها در حد شناخت بود.

محترمانه و در نهایت عجز از ما خواست كه دست از سرش برداریم و او را به حال خودش رها كنیم تا در تنهایی دردآورش غوطه ور شود و به این بیندیشد كه براستی كجا و چگونه مرتكب اشتباهی شده كه در نتیجه ی آن می بایست تا آخر عمر چنین تاوانی پس دهد و بتدریج در زبانه های شعله های ایدز بسوزد.

«از درد دارم می میرم. تمام بدنم درد می كنه!»؛ اینها عین عباراتی بود كه «محمد» هم اتاقی «بهروز» در ابتدای مصاحبه بیان كرد.

اگرچه او هم به مواد مخدر اعتیاد داشت، اما سرنوشتش به گونه ی دیگری رقم خورده بود بدین ترتیب كه «محمد» در اعوان جوانی بعد از آن كه پدر و مادر خویش را به همراه تنها خواهرش در سانحه ی تصادف از دست می دهد، برای رهایی از غم در اوهام و خیالاتش، به مصرف مواد مخدر روی می آورد تا التیامی به او بخشد كه برای لحظاتی هم كه شده، نامردی روزگار را به فراموشی بسپرد.

از این رو بزودی از صحنه ی ارتباطات خویشاوندی ابتدا طرد و سپس محو شده و دیگر حتی از كوچك ترین تعامل و حمایتی بی نصیب می ماند و با گذشت زمان، خویش را بعنوان یك ولگرد معتاد خیابانی باور می كند و به همه ی خاطرات تلخ و شیرین دیرین پشت می نهد و این درحالیست كه شاید تنها ۲۰ بهار از عمرش سپری نشده بود.

اینك «محمد» كه كمتر از سه ماه دیگر در آخرین ماه فصل سرد زمستانی، یعنی اسفند پا به ۳۰ سالگی می گذارد، تك و تنها در حالی كه با حال نزار بر روی تخت بیمارستان افتاده، در انتظار پایانی سرد برای زندگی بی روحش نشسته است. سفیدی چشمانش تقریبا به زردی گراییده، دستانش پر از آثار جراحاتی كهنه است كه هنوز ترمیم نشده و در حالی كه استخوان ران پاهایش جلب توجه می كرد، از مچ پا به پایین دچار «ورم كردگی مفرط» شده بود.

به خوبی می دانست كه بخشی از دردهایی كه متحمل می شود، بدلیل مصرف نكردن مواد مخدرست، اما در عین حال از آمادگی اش برای ترك اعتیاد به ما می گفت، چراكه كاملا دریافته بود كه ریشه ی تمام بدبختی هایش و هم بیماری كه به آن مبتلا شده را باید در همین مواد مخدر و بدنبال آن، روی آوردن به تزریق جست وجو كند.

او در بیان دلیل رجوع اش به بیمارستان می گوید: زمانی كه از درد ناشی از ورم پاهایم به تنگ آمده بودم، برای درمان به این بیمارستان پناه آوردم، اما از آنجائیكه پولی برای پرداخت هزینه های درمانی نداشتم، بستری ام نكردند. به ناچار روزها در راهروی این بخش روی زمین خوابیدم و بارها التماس كردم تا بالاخره با هماهنگی مددكاری، مرا همانند سایر بیماران كه همراه داشتند و از عهده ی پرداخت مخارج بیمارستان برمی آمدند روی این تخت بستری كردند.

«محمد» در تمام این مدت در یكی دو كمپ تهران همچون «كمپ لویزان» شب را به بامداد رسانده و با صراحت در پاسخ به این كه آیا تا كنون تماس جنسی داشته است یا خیر؟ می گوید: هیچ گاه به همجنس بازی روی نیاوردم، اما بارها با دختران فراری و زنان خیابانی رابطه برقرار كرده ام، به طوری كه تعداد آن را به خاطر ندارم.

در نهایت تاسف سوال دیگری از او پرسیدم كه این افراد را از كجا پیدا می كردی و برای برقراری ارتباط جنسی به كجا می بردی؟ با تعجب و حیرت به ما نگاه كرد و با اصرار ما برای پاسخگویی اظهار نمود: آنچه به وفور در خیابانها هست، دختران فراری اند؛ آنها را به منزل دوستانم می بردم.

او احتمال می دهد كه از طریق سرنگ مشترك و یا تماس جنسی نامشروع به ایدز كه تنها یكسال است كه از رخنه كردن ویروس آن در بدنش اطلاع پیدا كرده، مبتلا شده است.

در حالی كه قطرات اشك پهنای صورتش را می پوشاند، از برخورد یك پرستار كه شب هنگام از او تقاضای تزریق مرفین برای تسكین دردش كرده و در مقابل، تنها با سیلی زدن وی مواجه شده بود، سخت دلشكسته بود و حتی با لاپوشانی و توضیحات ما كه در جهت تعدیل شرایط و تغییر نگرش او نسبت به پرستاران اظهار می كردیم، قضیه برایش قابل هضم نبود، تا این كه به نقل از سرپرستار بخش خانم مصدق به او اطمینان دادیم كه در نخستین فرصت با پرستار خاطی برخورد خواهد شد و این تا حدودی به او آرامش داد.

در ادامه از «محمد» خواستیم كه چنانچه اطلاعاتی در مورد HIV دارد برایمان شرح دهد؟ وی در ابتدا با آهی كه از اعماق جان بیمارش برمی خاست، گفت HIV یعنی مرگ!»

سپس به مطالب كتابی كه در این باره خوانده بود، اشاره كرد و آنچه از آن به یاد داشت، تشریح كرد و آنقدر مسلط در مورد راه های انتقال سخن به میان آورد كه از او سوال كردیم، چند كلاس سواد دارد؟ اظهار داشت: ۹ كلاس و ادامه داد: چون به مصرف مواد مخدر روی آوردم، از ادامه تحصیل بازماندم، اما اینها همه زمانی بوده كه به این بیماری مبتلا شده بود.

«ح. ن»، معتاد دیگری است كه در اتاق مجاور «محمد و بهروز» بسر می برد.

آری! گفتم معتاد دیگر نه یك بیمار ایدز دیگر. این اشاره از آن جهت بود كه تمامی بیماران HIV كه در این بخش از بیمارستان بستری شده بودند، در درجه ی اول اعتیاد مواد مخدر آن هم از نوع تزریقی آن داشتند.

باید اعتراف كنم كه مواجهه با او هم من و هم عكاسمان را متعجب كرد و هر دومان تصور كردیم كه احیانا خانم مصدق سرپرستار بخش عفونی مردان به اشتباه تخت شماره ۹ را بعنوان بیمار مبتلا به ایدز به ما معرفی كرده، چون كه وی هم با قبلی ها و هم بعدی ها تفاوت داشت و این نه تنها در ظاهر متفاوت او با سایرین بلكه در نوع گفتارش هم بخوبی مشهود بود.

بدون معطلی و تنها با دادن یك تذكر به عكاس در خصوص این كه چهره اش را در عكس ها تار كند و یك تذكر به من كه نامی از وی در گزارشم نیاورم، خود آغاز به حرف زدن كرد و آنقدر روان و كامل ماجراها را تعریف می كرد كه به ندرت نیازی به سوال كردن پیدا می كردیم.

او سلامتی خویش را قربانی حماقتش می دانست و در تشریح آن می گوید: در زندان ایرانشهر بودم و پیش از آن اعتیاد داشتم و هروئین مصرف می كردم و برای مصرف خود از ایرانشهر مواد می آوردم كه آخرین بار در همانجا گیر افتادم و سه سال حبس را در زندان این شهر متحمل شدم.

مدعی بود كه در زندان انواع مواد مخدر در میان زندانیان براحتی رد و بدل می شد و باز با دیدن چهره متحیر ما توضیح داد كه به واقع كنترل این وضعیت از عهده ی نگهبانان خارج بود و هیچ اقدامی برای مسدود كردن مبادی ورودی نمی توانستند انجام دهند، چون كه بدلیل استقرار زندان در وسط شهر، از بیرون زندان مواد به داخل حیات پرتاب می شد و بدین ترتیب هم از این طریق مواد در اختیار زندانیان قرار می گرفت و هم با استفاده از ملاقات های حضوری.

«ح – ن» ادامه داد: از آنجائیكه مقدار مواد در دسترس باید بین همه تقسیم می شد، ازاین رو چون نوعی محدودیت وجود داشت بتدریج با خوردن دیگر ارضاء نمی شدیم و به اجبار به تزریق رو آوردیم. از یك سرنگ یا پمپ روزی ۱۰ تا ۱۵ تن استفاده می كردند.

او با نگاهی سرشار از تاسف و لحنی غمبار تصریح می كند كه با این حال كه هشدارهای لازم را در این خصوص از اعلانات زندان می خوانده باز هم با سرنگ مشترك تزریق می كرده، در حالی كه بخوبی برایش واضح و آشكار بوده كه تزریق كنندگان به انواع بیماری های عفونی مبتلا هستند، اما چون احتمال می داده كه بدلیل چندین سابقه محكومیت پیش از آن به واسطه حمل مواد مخدر، این بار او را همانند محكومان مشابه «اعدام» می كنند، اهمیت نمی داده و به قول خودش «قید زندگی» را می زند.

او می گفت خدا كند كه آدم همیشه و در همه حال جای پشیمانی داشته باشد. مفری برای بازگشت به خویشتن، اما من دانسته حماقتی مرتكب شدم كه در واقع تمام پل های پشت سرم را شكستم.

به لحظه ای اشاره می كند كه از تخفیف مجازاتش و تبدیل آن به به سه سال حبس و مبلغی جریمه نقدی (یك میلیون و صد هزار تومان) آگاه شده و آن را در یك جمله این گونه توصیف می كند: «دچار شادمانی تلخی شدم، چراكه آینده را نتوانستم حتی برای ثانیه ای نادیده بگیرم. »

شاید شما هم مثل ما این پرسش در ذهنتان خطور كرده باشد كه او چند كلاس سواد دارد؟ او می گوید تحصیلات خویش را نتوانستم به بالاتر از سیكل ارتقاء دهم، چون به بلای خانمانسوز اعتیاد گرفتار شدم. آن هم به خاطر «اوباش» بودن پدرم كه سخت مرا می آزرد و حدود ۱۵ سال داشتم كه برای فرار از واقعیت ننگین زندگیم به مصرف مواد مخدر گرایش پیدا كردم و بعد از مدتی هم كه آلوده شدم دیگر به اندرزهای دیگران در خصوص ترك مواد و استفاده نكردن آن كاملا بی تفاوت شدم و كمترین توجهی به آنچه می گفتند، نشان ندادم.

«ح. ن» متولد سال ۱۳۵۳ بود و سه ماه دیگر ۳۰ ساله می شد. از او پرسیدم كه تا كنون هیچ گاه تصمیم به ازدواج نگرفته است؟ او با لبخندی كه هزاران نكته در خود داشت، با تاكید و بدون كمترین تردیدی، اظهار نمود: در حالی كه مواد مخدر تك تك سلول های بدنم را تحت تاثیر قرار داده بود، اطمینان داشتم كه به درد ازدواج و تشكیل خانواده نمی خورم و چنانچه این امر تحقق یابد، عاقبت خوشی نخواهد داشت. از جانب دیگر من نمی خواستم فرد دیگری را درگیر بدبختی های خود كنم و زندگیش را به نابودی كشانم.

او معتقد است: یك معتاد تنها زمانی كه توانست اراده كند كه زهر ناشی از مواد مخدر از بدنش خارج شود و به اصطلاح ما «پاك پاك» شود اجازه دارد كه با خیال راحت سراغ تشكیل خانواده برود، در غیر این صورت محكوم به فناست!

گفت وگوی او این گونه آخر یافت: عاجزانه از جوانان می خواهم كه مواد مخدر مصرف نكنند و تزریق بدترین و كثافت ترین راه مصرف مواد مخدر است و تاكید می كنم كه تحت هیچ شرایطی از سرنگ مشترك استفاده نكنند.

آخرین بخش از حرفهایش را در حالی بازگو می كرد كه اشكهایش دور حدقه چشمانش جمع شده بود اما در حضور ما مغرورانه مانع از ریزش آنها شد.

تنها، ۳ تن باقی مانده بودند كه با آنها به گفت وگو بنشینیم. یكی از آنها «مرتضی» نام داشت كه بدلیل فامیلی اش، معروف بود به«آق غلام» كه تا آخر حضورمان در بیمارستان نتوانستیم با او صحبت كنیم، چون كه ابتدا كه به اتاقش رجوع كردیم، با تخت خالی روبه رو شدیم. از اطرافیان سوال كردیم كه فلانی كجاست؟ گفتند احیانا برای گشت و گذار رفته بیرون!! ازاین رو با هم تختی وی كه او هم همزمان مبتلا به سل، هپاتیت و ایدز بود وارد صحبت شدیم.

جوانی ۲۷ ساله كه نامش «علی» بود؛ آنقدر سیگار كشیده بود كه پایین تختش از ته سیگار پر بود، به طوری كه كف پاهایم كاملا قرار گرفتن روی آنها را احساس می كرد. زمانی كه با او آغاز به حرف زدن كردم سیگار دیگری روشن كرد كه با وجود چندین بار خواهش من در خصوص خاموش كردن آن، تقریبا تا آخر آن را كشید و به همان سمتی كه من ایستاده بودم، روی زمین انداخت.

با حالتی كه به نظر می رسید، برایش اهمیتی ندارد، نشان داد كه سوالاتم را زودتر بپرسم و از اتاق بیرون روم.

«علی» از آن دسته از بیمارانی بود كه با استفاده از تزریق فاكتور ۹ فرانسوی به خاطر بیماری هموفیلی اش به ایدز مبتلا شده بود. او می گفت بعد از مشاهده یكسری علائم رنج آور همچون فلج پاهایم، در سال ۱۳۶۷ آزمایش دادم و متوجه شدم كه به ایدز مبتلا شده ام. او كه از جانب زندان برای بستری شدن در این بخش معرفی شده بود، هرگونه ارتباط نامشروع، همجنس بازی و تزریق از سرنگ مشترك را انكار می كرد، اما مدعی بود كه در زندانی كه وی در آنجا محكومیتش را سپری می كند «همجنس بازی» در میان بعضی از زندانیان رواج داشته است.

او اظهار می كرد كه در دو ماهی كه در این بخش بستری بود، از شدت آلامش كاسته شده و هم اكنون مشكل خاصی ندارد و تنها از بیخوابی های شبانه اش شاكی بود.

خانواده ی «علی» با این حال كه اقامه ی دعوا علیه سازمان انتقال خون و اعلام حكم غرامت ۵۰ میلیون تومانی هنوز موفق به دریافت آن نشده اند، اما آیا هزینه ی زندگی آدم ها قابل پرداخت است؟

بیمار دیگری كه «علی اصغر» نام داشت، روی تخت ۲۱ بستری بود، شرایط جسمانی اش برایم قابل توصیف نیست، چون كه جمیع عوارض و مشكلات همه ی بیمارانی كه تا كنون از آنها گفتیم، در او دیده می شد و بلكه شدیدتر!

با خود گفتم، «علی اصغر» به چه امیدی تن به این زندگی داده و در انتظار چه بر روی این تخت به این حالت تاثربرانگیز خوابیده؟! او ۴۱ ساله صاحب یك فرزند پسر بود كه مادرش طی یك توافق صورت گرفته، او را ترك كرده بود. حال وی در واقع هم از نعمت مادر و هم پدر محروم بود و نزد جد پدری خود روزگار پرتلاطم را سپری می كرد.

می اظهار داشت: كم سن و سال بودم و تنها بدلیل بیماری هموفیلی ام هر چند بار كه نیاز پیدا می كردم، خون می زدم كه بالاخره سال ۷۰ یا ۷۱ بود كه فهمیدم به ایدز هم مبتلا شده ام؛ شكایت او هم به جایی نرسیده بود.

از او خواستم كه دقیقا شرح دهد كه چگونه به این بیمارستان آمده است؟ قصد داشتم حافظه اش را مورد ارزیابی قرار دهم كه خودش در پاسخ اظهار داشت: لحظه ای كه منجر به بستری شدنم می شود، آنقدر حالم بد است كه بعد از بهبود نسبی، به هیچ وجه قادر به یادآوری گذشته نیستم.

او همچون سایرین از رسیدگی نكردن پرستاران شكایت دارد، هر چند این را پذیرفته كه بدلیل درد بی انتها، توقعشان از كادر پزشكی و پرستاری بیشتر است. «علی اصغر» برخورد مردم را درباره ی این بیماری بسته به كلاس هر كس می داند و می گوید: در این باره میان افراد كم سواد یا بی سواد و افراد تحصیل كرده تفاوتی وجود ندارد و همه چیز به كلاس آدمها باز می گردد.

اگر می بینید من اینقدر تقلا می كنم كه عكسی از چهره ام نیندازید، بدلیل واهمه ای است كه از اجتماع و نوع برخورد آن دارم.

در آخر كه برایش آرزوی سلامتی می كردم، گفتم: توكل به خدا داری؟ و آیا به شفا گرفتن معتقدی؟ پاسخی داد كه هنوز در فكر آنم. خانم خبرنگار به نظر شما من و امثال من چاره ی دیگری جز توكل و امید به او داریم؟!

سپس ادامه داد: گویی در دیگی پر از روغن داغ، تعدادی در حال سوختن هستند، چگونه می توانی به آنها بگویی كه طاقت بیاورند و توكل داشته باشند.

انگار می خواست بگوید تو كه خارج از این گود و معركه هستی، چگونه به خود اجازه دادی كه این سوال را از من بپرسی؟ اما در عین حال معتقد بود كه هنگام برخاستن از جا، مدد گرفتن از نام مولا علی و … از نظر روحی به او كمك می نماید و پاهایش برای برخاستن قوت بیشتری می گیرند.

در این لحظه به سراغ بیماری كه پیش از این از او یاد شد مجدد رفتیم. دیدیم هنوز «مرتضی» به اتاقش بازنگشته. از سربازی كه بیرون درب اتاق بعنوان محافظ هم تختی او ایستاده بود، سوال كردیم از او خبری ندارد. او به یكباره به طرف درب دستشویی داخل اتاق رفت كه با صحنه ی افتادن «مرتضی» در داخل دستشویی و در حال تزریق مواجه شدیم.

در آخر نمی خواستم به این پرسش كه براستی ایدز كابوس مرگ تدریجی است، آری بگویم، اما باید اذعان كنم كه این بیماری كه به واقع احساسات و عواطف بشری را جریحه دار كرده و سرمایه های انسانی را به مخاطره انداخته، یك تراژدی وحشت در روزگار ماست!




1396/09/15
11:27:36
5.0 / 5
135
تگهای خبر: بیمارستان , بیماری , درمان
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۳ بعلاوه ۳
پاراسل
parasol.ir - حقوق مادی و معنوی سایت پاراسول محفوظ است

پاراسل پاراسول

پاراسل همان چتر آفتابی است